تبليغاتX
هر روزتان نوروز نوروزتان پيروز "عيد نوروز بر شما هموطنان مبارك باد " ........ سرگروههای آموزشی راهنمایی صالح آباد گروههای آموزشی و پرورشی دوره راهنمایی
همکار گرامی به وبلاگ گروههای آموزشی راهنمایی منطقه صالح آباد تربت جام خوش آمدید ...........این وبلاگ آماده دریافت نظرات و پیشنهادات شما همکار گرامی می باشد........... در صورت داشتن مطلبی جهت درج در وبلاگ می توانید آنرا یه گروههای آموزشی ارائه نمایید

انسان‏، از نخستین ادوار زندگی اجتماعی، متوجه بازگشت و تكرار برخی از رویدادهای طبیعی، یعنی تكرار فصول شد. نیاز به محاسبه در دوران كشاورزی ، یعنی نیاز به دانستن زمان كاشت و برداشت، فصل بندی ها و تقویم دهقانی و زراعی را به وجود آورد. نخستین محاسبه فصل ها، بی گمان در همه جوامع با گردش ماه كه تغییر آن آسانتر دیده می شد صورت گرفت. و بالاخره در نتیجه نارسایی ها و ناهماهنگی هایی كه تقویم قمری، با تقویم دهقانی داشت، محاسبه و تنظیم تقویم بر اساس گردش خورشید صورت پذیرفت. سال در نزد ایرانیان از زمانی نسبتا كهن به چهار فصل سه ماهه تقسیم شده و همان طور كه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه آورده است آغاز سال ایرانی از زمان خلقت انسان ( یعنی ابتدای هزاره هفتم از تاریخ عالم) روز هرمز از ماه فروردین بود، وقتی كه آفتاب در نصف النهار ، در نقطه اعتدال ربیعی ، و طالع سرطان بود.

 پیدایش جشن نوروز 

جشن نوروز را به نخستین پادشاهان نسبت می دهند. شاعران و نویسندگان قرن چهارم و پنجم هجری چون فردوسی، عنصری، بیرونی، طبری و بسیاری دیگر كه منبع تاریخی و اسطوره ای آنان بی گمان ادبیات پیش از اسلام بوده ، نوروز را از زمان پادشاهی جمشید می دانند.

در خور یادآوری است كه جشن نوروز پیش از جمشید نیز برگزار می شده و ابوریحان نیز با آن كه جشن را به جمشید منسوب می كند یادآور می شود كه : «آن روز كه روز تازه ای بود جمشید عید گرفت؛ اگر چه پیش از آن هم نوروز بزرگ و معظم بود».

روایت های اسلامی درباره نوروز

آورده اند كه در زمان حضرت رسول (ص) در نوروز جامی سیمین كه پر از حلوا بود برای پیغمبر هدیه آوردند و آن حضرت پرسید كه این چیست؟ گفتند كه امروز نوروز است. پرسید كه نوروز چیست؟ گفتند عید بزرگ ایرانیان. فرمود: آری، در این روز بود كه خداوند عسكره را زنده كرد. پرسیدند عسكره چیست؟ فرمود عسكره هزاران مردمی بودند كه از ترس مرگ ترك دیار كرده و سر به بیابان نهادند و خداوند به آنان گفت بمیرید و مردند. سپس آنان را زنده كرد وابرها را فرمود كه به آنان ببارند از این روست كه پاشیدن آب در این روز رسم شده. سپس از آن حلوا تناول كرد و جام را میان اصحاب خود قسمت كرده و گفت كاش هر روزی بر ما نوروز بود.

و نیز حدیثی است از معلی بن خنیس كه گفت: روز نوروز بر حضرت جعفر بن محمد صادق در آمدم گفت آیا این روز را می شناسی؟ گفتم این روزی است كه ایرانیان آن را بزرگ می دارند و به یكدیگر هدیه می دهند. پس حضرت صادق گفت سوگند به خداوند كه این بزرگداشت نوروز به علت امری كهن است كه برایت بازگو می كنم تا آن را دریابی. پس گفت: ای معلی ، روز نوروز روزی است كه خداوند از بندگان خود پیمان گرفت كه او را بپرستند و او را شریك و انبازی نگیرند و به پیامبران و راهنمایان او بگروند. همان روزی است كه آفتاب در آن طلوع كرد و بادها وزیدن گرفت و زمین در آن شكوفا و درخشان شد. همان روزی است كه كشتی نوح در كوه آرام گرفت. همان روزی است كه پیامبر خدا، امیر المومنین علی (ع) را بر دوش خود گرفت تا بت های قریش را از كعبه به زیر افكند. چنان كه ابراهیم نیز این كار را كرد. همان روزی است كه خداوند به یاران خود فرمود تا با علی (ع) به عنوان امیر المومنین بیعت كنند. همان روزی است كه قائم آل محمد (ص) و اولیای امر در آن ظهور می كنند و همان روزی است كه قائم بر دجال پیروز می شود و او را در كنار كوفه بر دار می كشد و هیچ نوروزی نیست كه ما در آن متوقع گشایش و فرجی نباشیم، زیرا نوروز از روزهای ما و شیعیان ماست.

جشن نوروز

جشن نوروز دست كم یك یا دو هفته ادامه دارد. ابوریحان بیرونی مدت برگزاری جشن نوروز را پس از جمشید یك ماه می نویسد: « چون جم درگذشت پادشاهان همه روزهای این ماه را عید گرفتند. عیدها را شش بخش نمودند: 5 روز نخست را به پادشاهان اختصاص دادند، 5 روز دوم را به اشراف، 5 روز سوم را به خادمان و كاركنان پادشاهی، 5 روز چهارم را به ندیمان و درباریان ، 5 روز پنجم را به توده مردم و پنجه ششم را به برزگران. ولی برگزاری مراسم نوروزی امروز، دست كم از پنجه و «چهارشنبه آخر سال» آغاز می شود و در «سیزده بدر» پایان می پذیرد. ازآداب و رسوم كهن پیش از نوروز باید از پنجه، چهارشنبه سوری و خانه تكانی یاد كرد.

پنجه (خمسه مسترقه)

بنابر سالنمای كهن ایران هر یك از 12 ماه سال 30 روز است و پنج روز باقیمانده سال را پنجه، پنجك، یا خمسه مسترقه، گویند. این پنج روز را خمسه مسترقه نامند از آن جهت كه در هیچ یك از ماه ها حساب نمی شود. مراسم پنجه تا سال 1304 ، كه تقویم رسمی شش ماه اول سال را سی و یك روز قرارداد، برگزار می شد.

میر نوروزی

از جمله آیین های این جشن 5 روزه، كه در شمار روزهای سال و ماه و كار نبود، برای شوخی و سرگرمی حاكم و امیری انتخاب می كردند كه رفتار و دستورهایش خنده آور بود و در پایان جشن از ترس آزار مردمان فرار می كرد. ابوریحان از مردی بی ریش یاد می كند كه با جامه و آرایشی شگفت انگیز و خنده آور در نخستین روز بهار مردم را سرگرم می كرد و چیزی می گرفت. و هم اوست كه حافظ به عنوان « میرنوروزی» دوران حكومتش را « بیش از 5 روز» نمی داند.

از برگزاری رسم میر نوروزی، تا لااقل 70 سال پیش آگاهی داریم. بی گمان كسانی را كه در روزهای نخست فروردین، با لباس های قرمز رنگ و صورت سیاه شده در كوچه و گذر وخیابان می بینیم كه با دایره زدن و خواندن و رقصیدن مردم را سرگرم می كنند و پولی می گیرند بازمانده شوخی ها و سرگرمی های انتخاب «میر نوروزی» و «حاكم پنج روزه » است كه تنها در روزهای جشن نوروزی دیده می شوند و آنان در شعرهای خود می گویند: «حاجی فیروزه، عید نوروزه، سالی چند روزه».

منبع : مجله موفقیت

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 11:19 |

در صورت عدم مشاهده نقشه به صورت واضح باید نقشه را ابتدا ذخیره نمایید.

 

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 10:59 |

در صورت عدم مشاهده نقشه به صورت واضح باید نقشه را ابتدا ذخیره نمایید.

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 10:57 |

به نام مرسله ي پيوند     قلم

 سخن نخست :

همکار ارجمند ، دوست عزيز و خواننده گرامي !!

        زيباست انديشه ات ! و زيباتر از آن انديشيدن ،

آري چه زيباست ؛

        آن انديشه ي والايتان که حاصل سال ها پژوهش و علم اندوزي است .

        از آن روزي که سياهه ي قلم بر برگ برگ لوح دل انگيز به حرکت در آمد ،

        بارها واژه ي عشق را به نگارش درآورد . که آن عشق ،

    عشق به خدا  ، عشق به بهترين ها و در نهايت عشق به قلم

                                بود .

به قلمي که خداوند در قرآن کريم به نام آن ، آيه ي

(( ن والقلم و ما يسطرون ))

       را ياد آور شده است .

هم اکنون اي انديشه ساز ، هنرت را به معرض نمايش درآور و ترنم عشق به زيبا انديشيدن را بر لبان خشکيده ي آن تشنه يادگيري با قلم زيبايت يادآور شو ، تا در سايه سار انديشه هاي والايتان سبز زيستن را زمزمه نمايد و ما را نيز با نوشته هاي زيبايتان رهنمون باشيد .

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:48 |

عنصر هليم  ( Helium  ) :

   ۝ نمايي از عنصر هليم

هليم گازي است که در سال 1868 توسط Edward Frankland  شيميدان انگليسي کشف گرديد .

۝ خواص فيزيکي هليم

بي بو ، بي رنگ ، گاز ساکن ، تک اتمي که تحت ولتاژ بالا رنگ روشن دارد و از گازهاي نجيب است . هليم دومين فراواني را بعد از هيدروژن دارد .

هليم در فندک و بالون هاي هوا استفاده مي شود و از هيدروژن سنگين تر است .

هليم ايمن تر از هيدروژن است چون آتش نمي گيرد .

هليم به مقدار کمي در خاک وجود دارد .

هليم در اثر فرآيند گرم شدن ستارگان و واکنش هاي مهم ترکيبات پروتون –و سيکلهاي کربني که علت انرژي خورشيد و ستاره اي هستند حاصل مي شود .

در اثر همجوشي هيدروژن با هليم انرژي بمب هاي هيدروژني حاصل مي شود .

عنصر هليم داراي پايين ترين نقطه ي ذوب در بين عناصر ديگر است .

 ۝ موارد استفاده

مهم ترين استفاده آن در تحقيقات برودتي و ساخت وسايل برودتي و بمب هاي هسته اي است .

از اين عنصر براي جوشکاري الکتريکي استفاده مي شود .

به عنوان خنک کننده براي راکتورهاي هسته اي استفاده مي شود .

براي پر کردن بالن هاي هوايي استفاده مي گردد .

هليم مايع براي رزونانس مغناطيسي  MRI   براي توسعه ي پزشکي و تجهيزات آن کاربرد دارد .

۝ موارد استفاده

گاز هليم نيز با تنفس ، جذب بدن انسان مي شود . بر اثر تنفس گاز هليم عوارضي از قبيل سرگيجه ، کسالت ، سردرد و خفگي بروز مي نمايد .

در صورتي که هليم مايع بر روي پوست بريزد ، عوارض پوستي مانند يخ زدگي بروز مي نمايد .

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:47 |

هفت ورجاوند :

عددي كه در فرهنگ ، ادبيات و تعاليم ديني بسيار مقدس و ستوده شده است و قرآن هم با يك هفت قسمتي ( سبع المثاني ) شروع به حمد و ستايش خدا كرده كه به نظر مفسران اين كتاب ، تمام قرآن يكجا در اين سوره هفت آيه اي گنجانيده شده است .

 بنا به انجيل ، خدا نيز در هفت روز زمين و متعلّقات درونش را آفريد و در روز هفتم از كار خويش فارغ گشت . هفت آسمان را خدا آفريد و براي رسيدن به آستانش بايد از هفت آسمان گذشت تا اجازه حضور  در عرش الهي صادر گردد .

  عشق هم نيز هفت مرحله تا كمال جاويد آن دارد :

 هفت شهر عشق را عطار گشت      ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم

سلوك عارفان نيز شامل هفت پله است تا ملاقات خدا .

 در ادبيات فارسي نيز هفت بسيار مورد توجه و  عنايت  اديبان بوده است كه نمونه اعلاي آن در شاهنامه فردوسي در هفت خوان رستم پهلوان اسطوره اي ايران است .

براي سفر به سرزمين هاي دور مي بايست از هفت دريا عبور كرد .

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:46 |

ويژگي هاي دوست خوب

تو اول بگو با کيان دوستي      من آنکه بگويم که  تو کيستي

حضرت رسول اکرم نيز در اين رابطه مي فرمايند :

(( انسان بر طبق دين و مرام برادر و دوستش حرکت مي کند و شناخته مي شود .))

پس مواظب باشيد به چه کساني دوست مي شويد . دوستي با کسان سزاوار است که داراي شرايط خاص و منشا دنيوي و اخروي براي انسان باشد .

حال به ذکر اين معيارها مي پردازيم و شرايط و خصوصيات دوستان خوب و دوستان بد را بر مي شماريم :

*** دوست خوب کسي است که (( عاقل و دورانديش )) باشد .

*** دوست خوب کسي است که (( خيرخواه )) باشد .

*** دوست خوب کسي است که (( خوش اخلاق و با ادب )) باشد .

*** دوست خوب کسي است که به عهد خود وفا کند .

*** دوست خوب کسي است که عالم و آگاه باشد .

 

                        ۩۩۩دوست خوب کسي است که :

۞ راز نگه دار باشد .

۞ عيب انسان را فاش نکند .

۞ در سختي ها ، انسان را ترک ننمايد .

۞ خوبي هاي انسان را برملا سازد .

۞ دروغگو نباشد .

۞ بخيل و حسود نباشد .

۞ ترسو نباشد .

۞ با خويشان خود قهر نباشد .

۞ منافق و دورو نباشد .

۞ خوبي و بدي دوست خود را ، خوبي و بدي خود بداند .

۞ مقام و پول او را نفريبد و دوست را فداي آن نکند .

۞ آن چه مقدور است در راه دوست کوتاهي ننمايد .

۞ پست و رذل و سفله نباشد .

۞ نيکوکار باشد .

۞ متقي و پرهيزگار باشد .

۞ بخاطر دنيا و مال و ثروت دوستي نکند .

۞ امانت دار باشد .

۞ جبار و ظالم نباشد  .

۞ و .......  .                            

                     ۩۩۩دوست بد کسي است که :   

اي برادر مي گريز از يار بد        يار بد بدتر بود از مار بد

مار بد تنها تو را برجان زند       يار بد بر جان و بر ايمان زند

 

هر که با خوبان نشيند محرم دل ها شود

                     هر که با بدها نشيند عاقبت رسوا شود

اينک در اين بخش ، با استناد به آيات و روايات به بحث و بررسي در خصوص ويژگي هاي دوستان بد مي پردازيم و ويژگي هاي افرادي را که صلاحيت و شايستگي دوستي ندارند ، بر مي شمريم :

۝ خيانت کار باشد .

۝ ستمگر باشد .     

۝ سخن چين باشد .

۝ فاسق باشد .

۝ ترسو باشد .

۝ تن پرور باشد .

۝ دروغ گو باشد .

۝ بخيل و خسيس باشد .

۝ از خويشان خود بريده باشد .

۝ خودخواه و بداخلاق باشد .

 حقوق متقابل دوستي :

1 – احساس همدردي

2 – خيرخواهي و دلسوزي

حضرت امام موسي بن جعفر(ع) با تاکيد بر حق خيرخواهي مي فرمايند :

(( از جمله حقوق مومن بر مومن ديگر اين است که پيوسته نسبت به او در حضور و غيابش خيرخواه باشد . ))

3 – ثبات و يک رنگي

4 – دفاع از حقوق و منافع دوست

5 – دستگيري به وقت نيازمندي

پيامبر اکرم (ص) مي فرمايند :

(( دو دوست مانند دو دست از يک بدن هستند آنگاه که يکديگر را مي شويند و زشتي ها و پليدي ها را از هم دور مي کنند . ))

6 – چشم پوشي از خطاها و لغزش ها

7 – وفاداري به دوستي

                        از حقوق دوستان است که

      از حقوق دوستان است که با چهره اي گشاده با هم برخورد کنند .

      از حقوق دوستان است که به ديده حقارت و ذلت به هم ننگرند .

      از حقوق دوستان است که نسبت به هم متواضع باشند .

      از حقوق دوستان است که اعتدال و ميانه روي را پيشه خود سازند .

      از حقوق دوستان است که نسبت به هم بي اعتنايي نکنند .

      از حقوق دوستان است که نسبت به هم با احترام برخورد کنند .

      از حقوق دوستان است که به مشکلات همديگر رسيدگي کنند .

      از حقوق دوستان است که به هنگام برخورد دست داده و سلام کنند .

      از حقوق دوستان است که در موقع عصبانيت با هم سخن نگويند و

            هميشه اسباب آرامش خود را فراهم کنند .

      از حقوق دوستان است که شوخي بيجا و زياده از حد نکنند .

      از حقوق دوستان است که درتقاضاي خود اصرار نکنند .

      و ...  .

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:45 |

زندگي پر رمز و راز شيخ الاسلام احمد جامي

شيخ الاسلام ابو نصر احمد بن ابي الحسن بن احمد بن محمد نامقي جامي ملقب و مشهور به ژنده پيل در سال 441 ه . ق ( قرن پنجم هجري ) در قريه نامق از توابع فعلي تربت حيدريه و قديم ترشيز واقع شده و از اين جهت او را نامقي گفته اند و چون در شهر جام خراسان به ارشاد و هدايت پرداخت و به جامي اشتهار يافت .

احمد جام صوفي بزرگي است که نژاد او عرب و جد اعلاي وي جرير بن عبدالله جبلي از صحابه پيامبر (ص) بود . احمد بلند قد و نيرومند بوده و لقب ژنده پيل گويا به مناسبت همين اندام کشيده و زورمند و موافق با رفتار تند و خشم آلود وي بوده است .

جواني شيخ جام تا هنگام توبه به ميخواري و عيش و طرب گذشت . توبه وي و توجه ايشان به عبادت و رياضت و ترک ميگساري هنگامي آغاز شد ، که کرامتي مشاهده کرد و شبي در حلقه ياران شراب مبدل به شربت گرديد . شيخ بيدار و هوشيار شد . و از گروه دوستان گذشته کناره گرفت و زهد و خلوت پيشه کرد و روي به دينداري و عبادت نهاد .

وي بيست و دو ساله بود که به گوشه نشيني و تزکيه نفس پرداخت و به کوه ها رفت . ابتدا مدت دوازده سال در کوه نامق و سپس شش سال در کوه بزد جام در خلوت و انزوا به ير برد . پس از آن ترک عزلت گفت و براي ارشاد مردم و توبه دادن ميخواران و گناهکاران به ميان مردم بازگشت .

سفرهاي وي به هرات ، نيشابور ، بوزجان ، باخرز و بسطام و يک بار هم به مکه بود . وي بنابه روايات نود و شش سال زندگي کرد و در سال 536 ه . ق ( قرن ششم هجري ) در گذشته است .

مصنفات شيخ جام

سراج السائرين ، انيس التابئين ، رساله ي سمرقنديه ، مفتاح النجاﺓ و روضه المذنبين ( که تصنيف اين کتاب را به نام سلطان سنجر سلجوقي نموده ) ، کتاب بهار الحقيقت ، کنوزالحکمه ، فتوح الروح ، الاعتقادات ، التذکيرات ، الزهديات و ديوان اشعار .                                                                                                قطعه اي از شيخ جام : 

نه در مسجد گذراندم که رندي                  نه در ميخانه کاين خمار خام است

ميان مسجد و ميخانه راهيست                        غريبم ، عاشقم ، آن ره کدام است  

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:44 |

روش هاي معمولي در خواندن متون فارسي

 1-    روش خطابي : از اين روش براي تدريس شعرها و متن هاي دشوار كتاب ارسي استفاده مي شود . معلم متن درس را زيبا و با لحني مناسب و با صداي بلند مي خواند بطوري كه تمام تكيه هاي روي كلمات و حروف رعايت مي گردد . در اين نوع خواندن معني و مفهوم عبارات و حالات عاطفي نوشته در آهنگ صدا و لحن معلم و چگونگي قرائت او منعكس مي شود . تصاوير و انديشه هاي متن در نظر مجسم مي شود ، شنونده و خواننده در تجربيات عاطفي شاعر يا نويسنده شريك مي گردد .

 2-    روش آزادخواني يا خواندن مستقل : خواندن مستقل عبارتست از اين كه هر دانش آموز به انتخاب معلم مقداري از متن درس را با صداي بلند مي خواند و معلم به نحوه خواندن او توجه مي كند تا متن درس را درست بخواند . براي آنكه خواندن مستقل موثر باشد ، معلم بايد بطور تصادفي دانش آموزان را انتخاب نمايد . طوري كه دانش آموزان زمان نوبت خود را حدس نزند . در اين صورت آنان هر لحظه آماده خواندن خواهند بود .

 3-    روش هم خواني : در مناطق دو زبانه مي توان بعضي از درس هاي فارسي دوره راهنمايي را بصورت هم خواني تدريس كرد . به اين ترتيب كه يكي از دانش آموزان جمله يا عبارت يا مصرعي را با صداي بلند مي خواند و بقيه پس از او تكرار مي كنند . با اين روش مي توان اشعاري از متن كتاب درسي را بصورت سرود هم خواند .

 4-    روش صامت خواني : صامت خواني يا خواندن بي صدا سريع تر از خواندن با صدا انجام مي گيرد . و در زندگي متحول امروزي كه انسان نياز بيشتري به خواندن دارد و بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد . منظور از صامت خواني درك مفاهيم نوشته ها به نگاه كردن به كلمات و عبارات است . و خواننده مانند تصويرهاي ديگر به جملات نگاه مي كند و معني و مفهوم آن را در مي يابد . خواندن بي صدا مستلزم يادگيري و تمرين و پيدايش عادت است .

تحقيقات نشان داده است كه خواندن با صدا بطور متوسط 64 درصد بيشتر از خواندن بي صدا زمان لازم دارد .

     (( گروه آموزشي زبان و ادبيات فارسي ))

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:41 |

 زبان

( و خداوند شما را در ملت هاي مختلف با زبان هاي گوناگون آفريد )

ان شاء الله در اين قسمت بر آنيم که شما را با اصول و روشهای جديد تدرسي زبان انگليسي و در کل زبان هاي بيگانه آشنا نماييم .

صحبت اول :

روش : ( Grammer – Translation  ) دستور – ترجمه

اين روشي است که سال هاي سال مورد استفاده مدرسان زبان قرار گرفته است . گذشت زمان و نتايج به بار آمده از اين روش و همچنين مسائل مربوط به استعمار و نياز استعمارگران به فراگيري مکالمه زبان هاي گوناگون ، نقاط ضعف اين روش را نمايان ساخت . امروزه فقط در کشورهاي جهان سوم و آن هم در مناطق بسيار دور افتاده از اين روش استفاده مي شود .

نقاط مثبت :

·       مدرس نياز به دانش زياد ندارد .

·       مدرس نياز به فعاليت زياد در حين تدريس ندارد .

·       امکانات کمک درسي بسيار کمي مورد نياز است .

·       املاي دانش آموزان در سطح بالاتري قرار مي گيرد .

نقاط ضعف :

·       زبان آموز ، زبان را ياد نمي گيرد بلگه فقط مطالبي درباره زبان مي آموزد .

·       کلاس بسيار خسته کننده و سرد است .

·       مکالمه زبان آموز تقويت نمي شود .

 مرور زمان روش هاي جديدي را جايگزين اين روش کرد که تاييد ما بر استفاده و معرفي روش هاي جديد خواهد بود که در روزهای آینده  درباره آنها صحبت خواهيم نمود

 

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:38 |

عربي

منفي كردن و سوالي كردن :

 به مثال هاي زير توجه كنيد

ذهبوا ( رفتند )      »»»   ماذهبوا (نرفتند )

كَتَبتَ(نوشتي)                »»» ماكَتَبتَ( ننوشتي )

تذهبون(مي رويد)                       »»»             لاتذهبون(نمي رويد)

 تكتُب(مي نويسي)                      »»»             لاتكتُب(نمي نويسي)

 دو فعل رديف اول ماضي هستند همان طور كه مشاهده مي كنيد براي منفي كردن فعل ماضي كافيست به اول آن (( ما )) را اضافه نماييم و براي منفي كردن فعل مضارع ، حرف ((  لا )) را در اول آن مي آوريم .

در اين صورت :

***حرف (( ما )) را كه فعل ماضي را منفي مي نمايد (( ما )) ي نافيه (منفي كننده ) می نامند.

***حرف (( لا )) كه فعل مضارع را منفي مي نمايد (( لا )) ي نفي

***و فعل مضارع منفي ، فعل نفي ناميده مي شود .

 بنابراين فعل هايي را كه تاكنون آموخته ايد عبارتند از :

1 – فعل ماضي :                                   مانند ( ذهبنَ )

2 – فعل مضارع :                                   مانند ( تعلمونَ)

3 – فعل ماضي منفي :                           مانند ( ما كتبتما )

4 -  فعل نفي يا مضارع منفي :                 مانند ( لا تسمعينَ )

 و حالا دو فعل جديد را به شما آموزش مي دهيم .

آيا مي توانيد فعل هاي زير را به عربي ترجمه كنيد :

 *به زودي خواهيد دانست .                                *در آينده خواهيد دانست .

 هر دو اين فعل ها مربوط به آينده است . اما فعل اول مربوط به آينده نزديك و فعل دوم مربوط به آينده دور است .

 به همين خاطر در زبان عربي دو علامت را براي آينده در نظر گرفته اند

 ( سَ ) و ( سَوف )  

 بنابراين با افزودن اين دو علامت فعل هاي آينده را مي توان ساخت .

به جدول زير توجه نماييد : 

ماضي

ماضي منفي

مضارع

نفي

آينده نزديك

آينده دور

عَلِمتُم

دانستند

ماعَلِمتُم

ندانستند

تعلمون

مي دانيد

لاتعلمون

نمي دانيد

 

سَتعلمون

بزودي خواهيد دانست

سوف تعلمون

در آينده خواهيد دانست

كَتَبَ

نوشت

ماكَتَبَ

ننوشت

يكتُب

مي نويسد

لايكتُبُ

نمي نويسد

سَيكتُبُ

بزودي خواهيد نوشت

سوف يكتُبُ

در آينده خواهيد نوشت

 

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت 21:35 |

حـافـظ

اشعـار

 

تولد

سال تولد : در فاصله سالـهـاي 712 تا 727 هـجري شمسي
محـل تولد : شيراز

نام در زمان تولد : شمس الدين محـمد

خـانواده

تخـلص : حـافـظ (منظور کـسي است که قـرآن را از بر مي خواند. گـفـته شده حافظ به 14 شيوهً مخـتـلف قرآن مي خوانده است).   نام پـدر : بـها الدين
تعـداد برادر : 2 برادر بزرگـتر از خـود

تعـداد فرزند : يک

تاًهـل : حافظ در دهـهً سوم عـمرش با يار و معـشوقه اش " شاخ نـبات " ازدواج کرد.

حوادث مهـم زندگـي حافظ

دوران جـواني : با شنـيدن تـلاوت آيات قرآن بوسيله پـدرش، آن را به حافـظه سپرد. در ضمن اينکه بسياري از آثـار بزرگـان ادب را، هـمچـون سعـدي، عـطار، نظامي و مولوي را حـفظ کرده بود. بعـد از مرگ پـدر که ذغـال فروش بود، حافظ به اتـفاق مادر، نزد عـموي خود ( که نامش سعـدي بود ) رفـتـند. سپس مدتي در پرده دوزي و خـميرگـيري در نانوايي به کار مشغـول شد.

بـيست و يک سالگي : به هـنگام تحـويل نان در محـلهً اعـيان شيراز با دخـتري زيـبا رو به نام " شاخ نـبات " آشنا شد. تعـدادي از شعـرهـايش نيز خـطاب به اوست.  براي آن که به وصال محـبوب خـود برسد، چـهـل شبانه روز بر مزار باباکـوهـي شب زنده داري کـرد تا به خـواسته اش دست يابد. 

بـيست تا سي سالگـي : در دربار شاه ابواسحـاق ايـنجو حـضور يافت و آوازه شهـرتـش شيـراز را فرا گـرفت. اينجو که خـود اهـل ذوق و شعـر بود، مـقام حافظ را بس گرامي داشت و حافظ نيز او را بمدح گـفت. مشخـصهً شعـر حافظ در اين دوره رمانيتم است. امير مبارزالدين محـمد با شکـست ابواسحـاق به قدرت رسيد و حافظ را از مقام و منـصبـش برکـنار و از تدريس عـلوم قـرآني نيز محـروم کـرد. در اين دوره حافظ به سرودن اشعـار اعـتراض آميز سياسي روي آورد. 

سي و هـشت سالگـي : شاه شجاع پـسر مبارزالدين محـمد، پدرش را خـلع کـرد و دوباره حافظ را به مقام و مرتـبت پـيشين خـود بازگـرداند. حافظ کـه از تجـربهً روزگار عـبرت گـرفته بود، به سرودن اشعـار روحـاني و اخـلاقي روي آورد.

اوايل 40 سالگـي : حـافظ عـليرغـم مقام و جايگـاهـش در دربار شاه شجـاع از حق گـويي و انصاف بدور نبود و بدليل صراحت و حق طلبي گاه به دردسر مي افـتاد. 

چـهـل و هـشت سالگـي : حافظ براي حـفظ جان و امـنيت شيراز را ترک گـفت، و به اصـفهـان نـقـل مکـان کرد. در شعـرهـاي اين دوره، دلتـنگي و ناراحـتي حـافظ از دوري از شاخ نـبات و شهـر شيراز و عـطار شيرازي منعـکـس شده است.

پـنجاه و دو سالگـي : حافظ به دعـوت شاه شـجاع به تـبعـيد خـود خـواسته پايان داد و به شـيراز بازگـشت و دوباره مقام و رتـبهً پـيشين خـود را در مراکـز عـلـوم ديـني بازيافت. 

شـصت سالگـي : براي آنکـه به خـداي خـود نـزديکـتر شود، چـهـل شبانه روز به زاري و تضرع پـرداخت؛ و صبح روز چـهـلم به محـضر عـطار شيرازي رفت و با نوشيدن جامي از دست او به مراد خـود رسيد.  

شعـر حـافظ

ديـوان حافظ : حاوي 500 غـزل، 42 رباعـي، و تعـداد نامحـدودي قـصيده است کـه در عـرض مدت 50 سال سروده شده است. حافظ هـر آن گـاه که حـالتي روحـاني به او دست مي داد، به سرودن شعـر مي پرداخت و به هـمين عـلت گاه در طول يک سال بيشتر از 10 غـزل نمي سرود. قصد و نيت او سرودن اشعـاري بود که خداوند از دستـش راضـي باشد.

تدوين و جمع آوري ديوان حافظ؛  حافظ خود هـيچـگاه به فـکـر تدوين و جـمع آوري اشعار خـود نبود. ديوان او براي نخستين بار در سال 789 هـجري شمسي بوسيله محـمد گـل اندام، 22 سال بعـد از وفات حافظ گـردآوري شد. 

وفات حافظ

حافظ به سال 791 در سن 69 سالگـي در شيراز درگـذشت. جسد او را در باغ مصلي، در کـنار نهـر رکن آباد شيراز به خـاک سپـردند، محـلي که امروزه به نام حافظيه خـوانده مي شود.  روحـانيون مـتعـصب و قـشري زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آئين اسلام کـفن و دفـن کـنند، ولي حـمايت توده مردم از شاعـر محـبوبشان باعـث تـنش و ناآرامي در شيراز شد.  چاره انديـشيدند، که براي حـل مـشکـل به ديوان حافظ تـفاًل زنـند، که نـتيجه آن اين بيت شد :  

قدم دريغ مدار که جـنازه حافظ

که گـر چـه غـرق گـناهـست مي رود بهـشت

حافظ در کـلام بزرگـان

گـوته : حافظ در شعـر خويش حـقيقت غـير قابل انکـار را به شيـوه اي محـو ناشدني بـيان کرده است. حافظ يگانه و بي نظير است.

 امرسون : حافظ هـمواره از اين که در جايگـاهي نامناسب و ناجـور قرارش دهـند ابا داشت، از هـيچ چـيز در بـيم و هـراس نـبود. حافظ ماوراء را مي ديد، و ديدش نافـذ بود. او تـنها انساني است که من آرزوي ديدارش را دارم و دلم مي خـواست جاي او مي بودم.

ادوارد فـيتـز جـرالد : حافظ بهـترين آهـنگـساز واژه هاست. 

گـرترود بل : گـويي چـشم بـصيرت حافظ، آنچـنان نافذ و تـيزبـين است که به قـلمروهـايي از تـفـکر و انديشه اي سر مي کشد، که حتي نسل هاي بعـد از ورود به آن مـمنوع شده اند. 

آربريچ : حافظ در نگـاه هـموطنانش، هـمان جايگـاه و مرتـبتي را دارد که شـکسپـير براي ما، و شايسته مطالعـه دقيق ماست. 

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 23:5 |

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 9:1 |

صدای پای عید می آید. عید قربان عید پاک ترین عیدها است عید سر سپردگی و بندگی است. عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است. عید قربان عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند. عید قربان عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو است.

 

و اکنون در منايي، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟

اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:

آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود!

سالخورده مردي در پايان عمر، پس از يک قرن زندگي پر کشاکش و پر از حرکت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شکنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بت تراش! و در خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا.

و اکنون، در زير بار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور و جهل شرک، و تحمل يک قرن شکنجه "مسئوليت روشنگري و آزادي"، در "عصر ظلمت و با قوم خوکرده با ظلم"، پير شده است و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يک " بشر" مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يک " بنده خدا" ، دوست دارد پسري داشته باشد، اما زنش نازا است و خودش، پيري از صد گذشته، آرزومندي که ديگر اميدوار نيست، حسرت و يأس جانش را مي خورد، خدا، بر پيري و نااميدي و تنهايي و رنج اين رسول امين و بنده وفادارش – که عمر را همه در کار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از کنيز سارا – زني سياه پوست –  به او يک فرزند مي بخشد، آن هم يک پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنها يک پسر، براي پدر، نبود، پايان يک عمر انتظار بود، پاداش يک قرن رنج، ثمره يک زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يک پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ.

و اکنون، در برابر چشمان پدر – چشماني که در زير ابروان سپيدي که بر آن افتاده، از شادي، برق مي زند – مي رود و در زير باران نوازش و آفتاب عشق پدري که جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني که در کوير پهناور و سوخته ي حياتش، چشم به تنها نو نهال خرّم و جوانش دوخته است، گويي روئيدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي کند.

در عمر دراز ابراهيم، که همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي با لذت " داشتن اسماعيل" مي گذرد، پسري که پدر، آمدنش را صد سال انتظار کشيده است، و هنگامي آمده است که پدر، انتظارش نداشته است!

اسماعيل، اکنون نهالي برومند شده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم!

در اين ايام ، ناگهان صدايي مي شنود :

"ابراهيم! به دو دست خويش، کارد بر حلقوم اسماعيل بنه و بکُش"!

مگر مي توان با کلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف کرد؟

ابراهيم، بنده ي خاضع خدا، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، و بت شکن عظيم تاريخ، درهم مي شکند، از تصور پيام، وحشت مي کند اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگِ در خويش، جهاد اکبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اکنون آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و اسماعيل، در ابراهيم.

دشواري "انتخاب"!

کدامين را انتخاب مي کني ابراهيم؟! خدا را يا خود را ؟ سود را يا ارزش را؟ پيوند را يا رهايي را؟ لذت را يا مسئوليت را؟ پدري را يا پيامبري را؟ بالاخره، "اسماعيلت" را يا " خدايت" را؟

انتخاب کن! ابراهيم.

در پايان يک قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يک عمر نبوتِ توحيد و امامتِ مردم و جهاد عليه شرک و بناي توحيد و شکستن بت و نابودي جهل و کوبيدن غرور و مرگِ جور، و از همه جبهه ها پيروز برآمدن و از همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نکردن و از راه، گامي، در پي خويش، کج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن و امامتِ انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن ...

اي ابراهيم! قهرمان پيروز پرشکوه ترين نبرد تاريخ! اي روئين تن، پولادين روح، اي رسولِ اُلوالعَزْم، مپندار که در پايان يک قرن رسالت خدايي، به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدا فاصله اي نيست، "خدا به آدمي از شاهرگ گردنش نزديک تر است"، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه پنداشته اي؟

اکنون ابراهيم است که در پايان راهِ دراز رسالت، بر سر يک "دو راهي" رسيده است: سراپاي وجودش فرياد مي کشد: اسماعيل! و حق فرمان مي دهد: ذبح! بايد انتخاب کند!

"اين پيام را من در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."! ابليسي در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش، " دليل منطقي" مي دهد.

اين بار اول، "جمره اولي"، رمي کن! از انجام فرمان خود داري مي کند و اسماعيلش را نگاه مي دارد،

 "ابراهيم، اسماعيلت را ذبح کن"!

اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي کند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف،پرچمدار رسالت عظيم توحيد، در کشاش ميان خدا و ابليس، خرد شده است و درد، آتش در استخوانش افکنده است.

روز دوم است، سنگيني "مسئوليت"، بر جاذبه ي "ميل" ، بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر.

ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد بکار زند. از آن "ميوه ي ممنوع" که به خورد "آدم" داد!

ابليس در دلش "مهر فرزند" را بر مي افروزد و در عقلش "دليل منطقي" مي دهد.

"اما ... من اين پيام را در خواب شنيدم، از کجا معلوم که ..."؟

اين بار دوم، "جمره وسطي"، رمي کن!

از انجام فرمان خودداري مي کند و اسماعيل را نگه مي دارد.

"ابراهيم! اسماعيلت را ذبح کن"! صريح تر و قاطع تر.

ابراهيم چنان در تنگنا افتاده است که احساس مي کند ترديد در پيام، ديگر توجيه نيست، خيانت است، مرز "رشد" و "غي" چنان قاطعانه و صريح، در برابرش نمايان شده است که از قدرت و نبوغ ابليس نيز در مغلطه کاري، ديگر کاري ساخته نيست. ابراهيم مسئول است، آري، اين را ديگر خوب مي داند، اما اين مسئوليت تلخ تر و دشوارتر از آنست  که به تصور پدري آيد. آن هم سالخورده پدري، تنها، چون ابراهيم!

و آن هم ذبح تنها پسري، چون اسماعيل!

کاشکي ذبح ابراهيم مي بود، به دست اسماعيل،  چه آسان! چه لذت بخش! اما نه، اسماعيلِ جوان بايد بميرد و ابراهيمِ پير بايد بماند.، تنها، غمگين و داغدار...

ابراهيم، هر گاه که به پيام مي انديشد، جز به تسليم نمي انديشد، و ديگر اندکي ترديد ندارد، پيام پيام خداوند است و ابراهيم، در برابر او، تسليمِ محض!

اکنون، ابراهيم دل از داشتن اسماعيل برکنده است، پيام پيام حق است. اما در دل او، جاي لذت" داشتن اسماعيل" را، درد "از دست دادنش" پر کرده است. ابراهيم تصميم گرفت، انتخاب کرد، پيداست که "انتخابِ" ابراهيم، کدام است؟ "آزادي مطلقِ بندگي خداوند"!

ذبح اسماعيل! آخرين بندي که او را به بندگي خود مي خواند!

ابتدا تصميم گرفت که داستانش را با پسر در ميان گذارد، پسر را صدا زد، پسر پيش آمد، و پدر، در قامت والاي اين "قرباني خويش" مي نگريست!

اسماعيل، اين ذبيح عظيم! اکنون در منا، در خلوتگاهِ سنگي آن گوشه، گفتگوي پدري و پسري!

پدري برف پيري بر سر و رويش نشسته، ساليان دراز بيش از يک قرن، بر تن رنجورش گذشته، و پسري، نوشکفته و نازک!

آسمانِ شبه جزيره، چه مي گويم؟ آسمانِ جهان ، تاب ديدن اين منظره را ندارد. تاريخ، قادر نيست بشنود. هرگز، بر روي زمين چنين گفتگويي ميان دو تن، پدري و پسري، در خيال نيز نگذشته است. گفتگويي اين چنين صميمانه و اين چنين هولناک!

-"اسماعيل، من در خواب ديدم که تو را ذبح مي کنم..."!

اين کلمات را چنان شتابزده از دهان بيرون مي افکند که خود نشنود، نفهمد. زود پايان گيرد. و پايان گرفت و خاموش ماند، با چهره اي هولناک و نگاههاي هراساني که از ديدار اسماعيل وحشت داشتند!

اسماعيل دريافت، بر چهره ي رقت بار پدر دلش بسوخت، تسليتش داد:

-"پدر! در انجامِ فرمانِ حق ترديد مکن، تسليم باش، مرا نيز در اين کار تسليم خواهي يافت و خواهي ديد که – اِنْ شاءَالله – از – صابران خواهم بود"!

ابراهيم اکنون، قدرتي شگفت انگيز يافته بود. با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد و جز آزادي مطلق نبود، با تصميمي قاطع، به قامت برخاست، آنچنان تافته و چالاک که ابليس را يکسره نوميد کرد، و اسماعيل – جوانمردِ توحيد – که جز آزادي مطلق نبود، و با اراده اي که ديگر جز به نيروي حق پرستي نمي جنبيد، در تسليم حق، چنان نرم و رام شده بود که گوي، يک " قرباني آرام و صبور" است!

پدر کارد را بر گرفت، به قدرت و خشمي وصف ناپذير، بر سنگ مي کشيد تا تيزش کند!

مهر پدري را، درباره عزيزترين دلبندش در زندگي، اين چنين نشان مي داد، و اين تنها محبتي بود که به فرزندش مي توانست کرد. با قدرتي که عشق به روح مي بخشد، ابتدا، خود را در درون کُشت، و رگ جانش را در خود گسست و خالي از خويش شد، و پر از عشقِ به خداوند.

زنده اي که تنها به خدا نفس مي کشد!

آنگاه، به نيروي خدا برخاست، قرباني جوان خويش را – که آرام و خاموش، ايستاده بود، به قربانگاه برد، بر روي خاک خواباند،  زير دست و پاي چالاکش را گرفت، گونه اش را بر سنگ نهاد، بر سرش چنگ زد، - دسته اي از مويش را به مشت گرفت، اندکي به قفا خم کرد، شاهرگش بيرون زد، خود را به خدا سپرد، کارد را بر حلقوم قربانيش نهاد، فشرد، با فشاري غيظ آميز، شتابي هول آور، پيرمرد تمام تلاشش اين است که هنوز بخود نيامده، چشم نگشوده، نديده، در يک لحظه  "همه او" تمام شود، رها شود، اما...

آخ! اين کارد!

اين کارد... نمي برد!

آزار مي دهد،

اين چه شکنجه ي بي رحمي است!

کارد را به خشم بر سنگ مي کوبد!

همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودنِ خويش بيمناک مي شود، برق آسا بر مي جهد و کارد را چنگ مي زند و بر سر قرباني اش، که همچنان رام و خاموش، نمي جنبد دوباره هجوم مي آورد،

که ناگهان،

گوسفندي!

و پيامي که:

" اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا بجاي او ذبح کني، تو فرمان را انجام دادي"!

الله اکبر!

يعني که قرباني انسان براي خدا – که در گذشته، يک سنت رايج ديني بود و يک عبادت – ممنوع! در "ملت ابراهيم" ، قرباني گوسفند، بجاي قرباني انسان! و از اين معني دارتر، يعني که خداي ابراهيم، همچون خدايان ديگر، تشنه خون نيست. اين بندگان خداي اند که گرسنه اند، گرسنه گوشت! و از اين معني دارتر، خدا، از آغاز، نمي خواست که اسماعيل ذبح شود، مي خواست که ابراهيم ذبح کننده اسماعيل شود، و شد، چه دلير! ديگر، قتل اسماعيل بيهوده است، و خدا، از آغاز مي خواست که اسماعيل، ذبيح خدا شود، و شد، چه صبور! ديگر، قتل اسماعيل، بيهوده است! در اينجا، سخن از " نيازِ خدا" نيست، همه جا سخن از " نيازِ انسان" است، و اين چنين است " حکمتِ" خداوند حکيم و مهربان، "دوستدارِ انسان"، که ابراهيم را، تا قله بلند "قرباني کردن اسماعليش" بالا مي برد، بي آنکه اسماعيل را قرباني کند! و اسماعيل را به مقام بلند "ذبيح عظيم خداوند" ارتقاء مي دهد، بي آنکه بر وي گزندي رسد!

که داستان اين دين، داستان شکنجه و خود آزاري انسان و خون و عطش خدايان نيست داستان "کمال انسان" است، آزادي از بند غريزه است، رهايي از حصار تنگ خودخواهي است، و صعود روح و معراج عشق و اقتدار معجزه آساي اراده بشريست و نجات از هر بندي و پيوندي که تو را بنام يک «انسان مسئول در برابر حقيقت"، اسير مي کند و عاجز، و بالأخره، نيل به قله رفيع "شهادت"، اسماعيل وار، و بالاتر از "شهادت" - آنچه در قاموس بشر، هنوز نامي ندارد – ابراهيم وار! و پايان اين داستان؟ ذبح گوسفندي، و آنچه در اين عظيم ترين تراژدي انساني، خدا براي خود مي طلبيد؟ کشتن گوسفندي براي چند گرسنه اي!

موسم عيد است. روز شادى مسلمانان. روز قبولى در جشن بندگى خداوند. اى مسلمان حج گزار و اى كسى كه در شكوهمندترين آيين دينى از زخارف دنيا دور شدى و به او نزديكتر. ايام حج را نشانه اى از پاكيزگى ، رهايى، آزادگى، آگاهى و معنويت بدان. بدان كه زمين سراسر حجى است كه تو در آنى و بايد با سادگى، وقوف در جهان درون و بيرون و قربانى كردن همه آرزوهاى پوچ دنيوى، خود را براى سفر بزرگ آماده كنى. انسان مسافر چند روزه كاروان زندگى است. سلام بر ابراهيم، سلام بر محمد و سلام بر همه بندگان صالح خداوند

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در جمعه پانزدهم آذر 1387 و ساعت 8:46 |

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 7:44 |

+ نوشته شده توسط عبدالقادر نیک اندیش در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 7:15 |